دلم برات تنگ میشه
امروز شنبه است ولی ج رفته سر کار. منم باید برم یعنی باید میرفتم ولی نرفتم فردا میرم. یه کوه لباس باید بریزم ماشین و بعد پهن کنم رو بندرخت. امروز آفتابیه آخه . اینجا بهار شده دیگه. درختها پر از شکوفه هستن. شکوفه ها از چند هفته پیش سر و کله شون پیدا شد ولی من باور نکردم بهار شده. پریروز صبح تو راه ایستگاه قطار دیدم که فریزیاها دراومدن، سفید و بنفش. دیگه فهمیدم بهار شده. مهم نیست که سرده هنوز یا بارون های ریز یخ زده میاد گاهی یا اینکه بادهای ترسناک میوزه مهم اینه که فریزیاها در اومدن . من البته این روزها و این شبها نه میتونم از بهار بنویسم نه از شهر نه از خونه تقریبا کوچولوی تقریبا قشنگم. البته که اون روز داشتم فکر میکردم ما اصلا واسه چی این همه در زبان و ادبیاتمون سر آمدن بهار و زیبایی طبیعت اینقدر شلوغ کردیم همیشه؟ این همه غزل سروده شده این همه شعر و آواز در مدح بهار و توصیفات غریب و زیبا که مثلا گل روییده است، بر ندید بدید بودیم احتمالا. وگرنه که مثلا طبیعت استرالیا به این زیبایی، نفس گیره زیبایی و عظمت کوهها و جنگلها و ساحل و اقیانوسش، یک نفر اومده بگه نسترن...