Posts

ای سرزمین آتش و زیتون *

بیشتر وقت امروز صبحم به گوش دادن به #رادیو_فنگ گذشت: پروژه #فلسطین  🇵🇸 https://soundcloud.com/radiofang/radiofang19   یک بار گوش کردم و بعد دوباره گوش کردم. بعد فکر کردم پروژه‌ای شخصی که دوست دارم دنبالش کنم، دانستن و دانستن هر چه بیشتر درباره فلسطین و بازگو کردنش به زبان انگلیسیه! یعنی اول از همه گفتنش به جیسون! پی‌نوشت؛ لپ‌تاپ رو بستم و راه افتادم. وقت دکتر دارم. ایستگاه پارلمان پیاده شدم، پله برقی اول رو تند تند رفتم بالا، پله برقی دوم رو نمیتونستم  اون جوری طی کنم چون یه خانواده  #اسرائیلی ارتدوکس تمام عرض پله‌برقی رو گرفته بودن. با موهاشون و همه چیز! پدر و چهارتا بچه. دو تا پسر و یک جفت دختر دوقلو. دخترا کوچولوتر بودن، شاید شش ساله  و توی گرمای ۳۵ درجه امروز جوراب شلواری کلفت و بلوز آستین بلند تنشون بود. و من زل زده بودم بهشون. سرعت پله برقی‌ها تو ایستگاه‌های قطار به خاطر مسائل ایمنی، بسیار پایینه. و هی توی گوشم تکرار میشد حکومت قومی#-مذهبی اسرائیل.. عنوان یکی از اشعار نزار قبانی؛ ای سرزمین آتش و زیتون، ای قدس

دلم برات تنگ میشه

Image
  امروز شنبه است ولی ج رفته سر کار. منم باید برم یعنی باید میرفتم ولی نرفتم فردا میرم. یه کوه لباس باید بریزم ماشین و بعد پهن کنم رو بندرخت. امروز آفتابیه آخه . اینجا بهار شده دیگه. درختها پر از شکوفه هستن. شکوفه ها از چند هفته پیش سر و کله شون پیدا شد ولی من باور نکردم بهار شده. پریروز صبح تو راه ایستگاه قطار دیدم که فریزیاها دراومدن، سفید و بنفش.   دیگه فهمیدم بهار شده. مهم نیست که سرده هنوز یا بارون های ریز یخ زده میاد گاهی یا اینکه بادهای ترسناک میوزه مهم اینه که فریزیاها در اومدن . من البته این روزها و این شبها نه میتونم از بهار بنویسم نه از شهر نه از خونه تقریبا کوچولوی تقریبا قشنگم.   البته که اون روز داشتم فکر میکردم ما اصلا واسه چی این همه در زبان و ادبیاتمون سر آمدن بهار و زیبایی طبیعت اینقدر شلوغ کردیم همیشه؟ این همه غزل سروده شده این همه شعر و آواز در مدح بهار و توصیفات غریب و زیبا که مثلا گل روییده است، بر ندید بدید بودیم احتمالا. وگرنه که مثلا طبیعت استرالیا به این زیبایی، نفس گیره زیبایی و عظمت کوهها و جنگلها و ساحل و اقیانوسش، یک نفر اومده بگه نسترن...

شهرها و ریشه ها

Image
این جوری نبود که من واقعا به دنبال پیدا کردن کار جدید باشم. حرفش رو میزدم هی و میدونستم که درسته که بگردم دنبال کاری که درآمدش بیشتر باشه، به رشته ام مرتبط تر باشه و ثبات بیشتری داشته باشه. دنبال کار نبودم، چون از سکونی که برام پیش اومده بود راضی بودم. بعد عمری باسنم رو گذاشته بودم زمین. داشتم زندگیم رو میکردم. یک زندگی "هر روزه". عاشق شده بودم. یواش یواش و بااحتیاط. به اونجا رسیده بودم که نگاهش میکردم و مغزم هم بهم میگفت تو عاشق اینی. و مثلا تو تاریکی شب فکر میکردم من واقعا دوستش دارم و دوباره فکر میکردم که آخه چرا و چطور؟ خلاصه که یک کلام جا افتاده بودم تو این پرت زیبا، دور از همه جا. پر از صدای پرنده و پر از سبزی. این شهری که گلهای فریزیا گل خودروئه توش. همه جای شهرپر میشه از عطرشون. و بازهم همه جای شهر پر میشه از عطر شکوفه لیمو. این جوری بود که مثلا به کافه ای پیدا کرده بودم نزدیک محل کارم، محله ای که رسما از هر سه تا مغازه اش یکی کافه است یک رستوران. دوباره دو تا مغازه دیگه دوباره یه کافه یه رستوران. من میون این همه محل قهوه خوری یه جایی رو یافته بودم که قهوه اش خ...

Severe, Pervaisive and Irreversible

http://www.bbc.com/news/science-environment-26824943 Reading IPCC recent report on climate change impacts, it is serious and I knew it along with so many others; environmentalists, water resource mangers, farmers... But what does this new report truly mean?! Let's dig a bit deeper: