شهرها و ریشه ها
این جوری نبود که من واقعا به دنبال پیدا کردن کار جدید باشم. حرفش رو میزدم هی و میدونستم که درسته که بگردم دنبال کاری که درآمدش بیشتر باشه، به رشته ام مرتبط تر باشه و ثبات بیشتری داشته باشه. دنبال کار نبودم، چون از سکونی که برام پیش اومده بود راضی بودم. بعد عمری باسنم رو گذاشته بودم زمین. داشتم زندگیم رو میکردم. یک زندگی "هر روزه". عاشق شده بودم. یواش یواش و بااحتیاط. به اونجا رسیده بودم که نگاهش میکردم و مغزم هم بهم میگفت تو عاشق اینی. و مثلا تو تاریکی شب فکر میکردم من واقعا دوستش دارم و دوباره فکر میکردم که آخه چرا و چطور؟
خلاصه که یک کلام جا افتاده بودم تو این پرت زیبا، دور از همه جا. پر از صدای پرنده و پر از سبزی. این شهری که گلهای فریزیا گل خودروئه توش. همه جای شهرپر میشه از عطرشون. و بازهم همه جای شهر پر میشه از عطر شکوفه لیمو.
این جوری بود که مثلا به کافه ای پیدا کرده بودم نزدیک محل کارم، محله ای که رسما از هر سه تا مغازه اش یکی کافه است یک رستوران. دوباره دو تا مغازه دیگه دوباره یه کافه یه رستوران. من میون این همه محل قهوه خوری یه جایی رو یافته بودم که قهوه اش خوب بود و آدماش بلد بودن اسمم رو تلفظ کنن و حتی بنویسن.
پرت این جوری شهر من شده بود که خشکشویی ام رو هم پیدا کرده بودم. سر هر ماه (و بعضا زودتر) بلوز آبی ابریشمی ام رو که لک چربی سیب زمینی سرخ کرده یا سس یا چی افتاده بود روش میبردم اونجا، بسته به اینکه خانوم پیر گوگولی اونجا بود یا خانوم پیر جدی، یه گفتگویی بینمون صورت میگرفت. مثلا گوگولیه میگفت این دفعه لک چیه؟ منم مثلا میگفتم سیب زمینی سرخ کرده و اون میگفت خب امیدوارم لااقل بهت مزه داده باشه...
پرت برای من این جوری شده بود که دیگه نه یک لکه جغرافیایی که یاد بود و زمان بود.
حالا میبینم که یکی از فریزیاهایی که پارسال زمستون تو باغچه کاشتم، سبز شده. فریزیاها رو از این ور اون ور جمع کردم. از جلوی خونه همسایه ها و از کنار کینگز پارک. به صورت یواشکی. فریزیا خودروست اینجا تو پرت. و من از سالها پیش عاشق فریزیام و فریزیا گل اسفنده و مامانم برام روز تولدم فریزیا میخرید. حالا این ور دنیا این موقع سال خبری از فریزیا نیست.
خلاصه که یک کلام جا افتاده بودم تو این پرت زیبا، دور از همه جا. پر از صدای پرنده و پر از سبزی. این شهری که گلهای فریزیا گل خودروئه توش. همه جای شهرپر میشه از عطرشون. و بازهم همه جای شهر پر میشه از عطر شکوفه لیمو.
این جوری بود که مثلا به کافه ای پیدا کرده بودم نزدیک محل کارم، محله ای که رسما از هر سه تا مغازه اش یکی کافه است یک رستوران. دوباره دو تا مغازه دیگه دوباره یه کافه یه رستوران. من میون این همه محل قهوه خوری یه جایی رو یافته بودم که قهوه اش خوب بود و آدماش بلد بودن اسمم رو تلفظ کنن و حتی بنویسن.
صبح به صبح میرفتم پیششون و دیگه میدونستن من چی میخوام. بعضی وقتا یه گپ کوچولویی میزدیم بعضی وقتا هم یه سلام علیک معمولی.
پرت این جوری شهر من شده بود که خشکشویی ام رو هم پیدا کرده بودم. سر هر ماه (و بعضا زودتر) بلوز آبی ابریشمی ام رو که لک چربی سیب زمینی سرخ کرده یا سس یا چی افتاده بود روش میبردم اونجا، بسته به اینکه خانوم پیر گوگولی اونجا بود یا خانوم پیر جدی، یه گفتگویی بینمون صورت میگرفت. مثلا گوگولیه میگفت این دفعه لک چیه؟ منم مثلا میگفتم سیب زمینی سرخ کرده و اون میگفت خب امیدوارم لااقل بهت مزه داده باشه...
نونوایی و نون مورد علاقه مثلا. یا مغازه ای که دم خونه امه و ازش شراب میخرم گاهی و پریروزا تا وارد شدیم پسره برگشته میگه Villa Maria، فکر کنم تنها مشتری این شراب تویی، تو نباشی ما احتمالا نیاریم اصلا اینو!
و من تو دلم گفتم خب بس که بقیه خرن. و بلند گفتم وای خاک بر سرم یعنی من سلیقه شرابیم داغونه؟ یعنی این شراب بدیه؟ و اون گفت نه خیلی هم خوبه. و منم تو دلم گفتم خودم میدونم. مزه آب میوه میده لامصب.
پرت برای من این جوری شده بود که دیگه نه یک لکه جغرافیایی که یاد بود و زمان بود.
اون گوشه لب رودخونه که کلی عر زده بودم، یا اون کوچهه که سگ پامو گاز گرفته بود یا اون مسیر اتوبوسی که زنک "meth head" نصفه شبی تو اتوبوس گیر داده بود بهم و روزنامه پرتاب کرده بود بهم....
امروز صبح صبر کردم تا ج سیگار خاک تو سرش رو تموم کنه بعد، لپ تاپ و چایی و کیسه انگور و شکلاتم رو برداشتم اومدم تو حیاط نشستم روبروش. زل زدم بهش یه دقه. بعد شروع کردم اخبار خوندن. و اون شروع کرده به من میگه که یک آدم عجیبی هستم که صبحها شکلات میخورم.
یه کمی اخبار خوندم بعد گفتم این دختره، جزمین، صاحبخونه تنظیمات سیستم آبیاری رو تغییر داده انگار فقط شنبه ها روشن میشه و امروز قراره 33 درجه بشه و این بیچاره ها هلاک میشن و پاشدم آبپاش ها رو روشن کردم.
یه گشت و گذاری تو نیم وجب حیاط کردم و
حالا میبینم که یکی از فریزیاهایی که پارسال زمستون تو باغچه کاشتم، سبز شده. فریزیاها رو از این ور اون ور جمع کردم. از جلوی خونه همسایه ها و از کنار کینگز پارک. به صورت یواشکی. فریزیا خودروست اینجا تو پرت. و من از سالها پیش عاشق فریزیام و فریزیا گل اسفنده و مامانم برام روز تولدم فریزیا میخرید. حالا این ور دنیا این موقع سال خبری از فریزیا نیست.
فریزیاهایی که دزدیدم و کاشتم هیچ کدوم جون نگرفتن ولی من گذاشتم ریشه هاشون تو خاک بمونه و حالا یکیشون سربرآورده.

Comments
Post a Comment